افسوس...
افسوس كه نبايد گرفتار عادات شد ...
افسوس كه تغييرها مي آيند و تو را درمي آميزند...
افسوس كه بايد تغيير را پذيرفت و ترك عادت كرد ...
افسوس كه خاكستري ها بر دلم چيره گشته ...
افسوس كه افسوس هم بي فايده است ...
افسوس كه نبايد گرفتار عادات شد ...
افسوس كه تغييرها مي آيند و تو را درمي آميزند...
افسوس كه بايد تغيير را پذيرفت و ترك عادت كرد ...
افسوس كه خاكستري ها بر دلم چيره گشته ...
افسوس كه افسوس هم بي فايده است ...
دلتنگ توئم I miss you
تو آن جايي You are there
و من اينجا And I am here
در اين فكر كه تا چه حد Thinking about how much
دوستت دارم I love you
در اين فكر Thinking about how much
كه تا چه حد برايم با ارزشي I respect you
در اين فكر Thinking about how much
كه تا چه حد دلتنگ توئم I miss you
تو آن جايي You are there
و من اينجا And I am here
در اين فكر Thinking about how much
كه تا چه حد در اشتياق I can not wait
بار ديگر در كنار تو بودنم Until we are together again
در اين فكر Thinking about how much
كه چگونه بيش از هميشه I will appreciate
قدر آن زمان More than ever
كه در كنار هم خواهيم بود را The time
خواهم دانست We will spend together
دوستت دارم I LOVE YOU
سبز باش تا نگويند ريشه نداري
پرثمر باش تا نگويند نشاني از آب و خاك نداري
اگر پاييز هم بيايد و زرد شوي
و اگر زمستان بيايد و سپيدروي شوي
بازهم بنفشه خبر از بهاري سبز مي دهد
و جاري رودخانه ها تو را سيراب مي كند
تا با اصالت بماني...
ببين جنگل آتش گرفته
صداي از بين رفتن درختان مي آيد
صداي هق هق برگها مي آيد
هيزم شكن چه بي تاب است
هرچند مي شكند ولي تاب سوختن ندارد
كجاست جنگلبان تا ببيند شعله ها را كه زبانه مي كشد
كجاست تا ببيند سبزي خاطره ها را كه مي سوزد
آه از بي تابي پرندگان كه مي پرند به اين سو و آن سو
آه از اين دلتنگي حيوانات كه مي بينند و زبان سخن ندارند
اي كاش طوفان نيايد !
اي كاش باران ببارد!
ابرها كجاييد تا بپوشانيد رخ خورشيد سوزان را؟
ابرها كجاييد تا ناجي شويد حيوانات بي گناه را؟
دست بر دعاييم تا ببارد باراني
دست بر دعاييم تا فرو كشد شعله ها و ويراني
ببار باران تا آتش نسوزاند ريشه ها را
ببار باران سبز كن دوباره شاخه ها را...
از دلتنگي گفتي!
يادم آمد كه ديري است دلتنگ نيستم
يادم آمد كه همه علت ها ، رهگذر شده اند
و پياده رو دلتنگي پر از چاله چوله هاي بي كسي
چه آسان مي گذرم و بر همه چيز چشم مي بندم
و چه سهل است عبور اين رهگذران
چشم در چشم مي شوند بي آنكه بدانند آشنايي يا نه
و بي آنكه بخواهند كه بدانند
نه چشم انتظار نگاهي هستم و نه آنان هستند
و نه بي تاب صداي كسي
آه كه چه دلتنگ دلتنگي ها هستم ...
كاش مي شد دلتنگ بود
و به دنبال بهانه اي براي دلتنگي گريست
و دلم غمگينانه دلتنگي را دوباره تجربه مي كرد
كاش مي شد...
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
قيصر امين پور
ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهاي ماه را
فسرده مي نمايد و خراب مي كند
و من به يادت اي ديار روشني _ كنار اين دريچه ها _
دلم هواي آفتاب مي كند !
خوشا به آب و آسمان آبي ات
به كوه هاي سربلند
به دشت هاي پرشقايقت ، به دره هاي سايه دار
و مردمان سختكوش توده كرده رنج روي رنج
زمين پير پايدار !
هواي توست در سرم
اگرچه اين سمند عمر زير ران ناتوان من
به سوي ديگري شتاب مي كند
نه آشنا ، نه همدمي
نه شانه اي ز دوستي كه سر نهي بر آن دمي
تويي و رنج و بيم تو
تويي و بي پناهي عظيم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و كوچه ها ، نه راه آشناست
نه اين زبان گفتگو ، زبان دلپذير ماست
تو و هزار درد بي دوا
تو و هزار حرف بي جواب
كجا روي!؟ به هر كه رو كني تو را جواب مي كند
چراغ مرد خسته را
كسي نمي فروزد از حضور خويش
كسش به نام و نامه و پيام
نوازشي نمي دهد
اگرچه اشك نيم شب
گهي ثواب مي كند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرين و نوش
سخن به هر كلام و شيوه اي ز عهد و از يگانگي ست
به دوستي ، سخن ز جاودانگي ست
امان ز شبرو خيال
امان
چه ها كه با من شكسته خواب مي كند !
اگرچه بر دريچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال مي كشد
ولي من از ديار روشني
دلم چو شامگاه توست
به سينه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت : دلم هواي آفتاب مي كند !؟![]()
دنيا هم به آدمهاي بدبين نيــاز داره ، هم به آدمهـــاي خوشبين ، آدمهاي خوشبين هواپيما مي سازند و آدمهاي بدبين چتر نجات.
سعي كنيد آنچه را كه دوست داريد بدست آوريد وگرنه بايد آن چيزي را كه بدست مي آوريد دوست داشته باشيد.
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولي نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است.
هيچ وقت به هيچ كس و هيچ چيز چنان وابسته نشو كه زندگي بدون آن برايت سخت يا ناممكن باشه.
هيچ گاه عشق را گدايي نكن چون معمولا چيز باارزش را به گدا نمي دهند.
كسي را براي دوستي انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه ، تا مجبور نشي براي اينكه در قلبش جا بگيري خودت را كوچيك كني.
هرگز اميد را از كسي سلب نكن شايد اين تنها چيزي است كه دارد.
هرگاه ديدي خطاي كسي انقدر بزرگه كه نمي توني ببخشيش ، بدون كه اون از كوچيكي قلبته نه از بزرگي خطاي او.
ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم ، پر رنگها را مي بينيم ، سختها را مي خواهيم ، غافل از اينكه خوبان آسان مي آيند ، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند.
اگر همواره مثل گذشته بينديشيد ، همان چيزي را بدست مي آوريد كه تا كنون كسب كرده ايد.
براي آنكه همان كسي باشي كه مي خواهي باشي و كاري را بكني كه مي خواهي بكني ، بايد اول به خودت احترام بگذاري .
اما مسئله فقط به اين خلاصه نمي شود.
گل به شكلي غريزي به طرف نور رشد مي كند ، عمرش را صرف اين نگراني نمي كند كه نكند ديگران او را با علف اشتباه بگيرند يا نكند در گرفتن نور خورشيد زياده طلبي كند. با فرزانگي و سادگي از غريزه اوليه گل بودن خود پيروي مي كند تا به بالاترين سطح گل بودن برسد.
به عكس ، ما – و مغز بسيار بسيار پر مشغله ما – به شكلي برنامه ريزي شده كه فقط فكر كنيم ، فكر كنيم و فكر كنيم و در نتيجه چشم به غريزه هاي قلبي خود بسته ايم.
براي آنكه به آنچه مي خواهي برسي ، بايد خودت را نه تنها براي يادگيري ، بلكه برای از ياد بردن نيز آماده كني.
بايد در كلاس « بي – درس » ثبت نام كني ، كلاسي كه در آن ترس ها ، احساس گناه ها ، خشم ها ، حسادت ها و نا امني هاي ياد گرفته ات را از ياد ببري و ...![]()